××× جشن قدم رادین پسری ×××


پسرگلم جشن قدم مبارک

به نام خدای مهربون
-
جشن قدم رادین پسری ٣٠/٠٧/١٣٩١
ساعت ٧:٤٥ غروب پائیزیه روز یک شنبه و ما در انتظار مهمونهای عزیزمون هستیم و رادین عسلی هم لالا تشریف داره............... و من واسه اینکه بد از خواب بیدار نشه آیفون رو قطع کردم.......

این اولین کفشیه که تو پاهای خوشکلت کردی...
کفشی که دایی آرمان عزیز از سفرش به اصفهان برات سوغات آورده بود و من چقدر دوستش دارم ...

خیلی به پاهات میاد ولی حیف که زود کوچیک شد!!!
با این کفشها تاتی تاتی کردن رو یاد گرفتی با کمک ما و حالا اونقدر بزرگ شدی که قادری خودت به تنهایی راه بری...
و به همین خاطر برات جشن شکر گزاری برای برداشتن اولین قدمهات گرفتیم...

ساعت ٧:٤٥ اولین گروه مهمونامون با صدای زنگ موبایل بابا محسن اومدند .............
مامان حاشی ، بابا حبیب و عمو مهدی..........
مدتی بعد عمو مجتبی اومد و وقتی در آسانسور رو باز کرد با صدای بلند گفت به به به ...
خوش اومدی عمو مجتبی..........
تو دست عمو یه بسته بود، که من میدونستم توش چیه ......
همگی آروم با هم حرف می زدند تا رادین بیدار نشه .........
آخه پسری مهمونها به خاطر شما اومدند ، بیدار شو از خواب با خوش اخلاقی......
یک ربع بعد بابا احمد اینا اومدند ...............
خوش اومدید مهمونهای عزیز.............
با اومدن مادر روحی و بابا احمد و سر و صدای سلام و علیکها رادین با گریه از خواب بیدار شد ..................
بیدار شدن همون و گریه هم همون.......................
دیگه آروم کردن رادین و دیدن اون شلوغی مگه ممکن بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عمو مجتبی سریع بسته ایی رو که با خودش آورده بود رو باز کرد بر خلاف تصور من که فقط ماشینه ، یه اسباب بازی دیگه هم از توش در آورد...........
یه ریل که تام روش مثل قطار کی چرخید و دنبال جری می کرد ......
تا ١٥ دقیقه ای همه به موزیک گوش خراش رادین پسری گوش دادند و بعد با کمک مادر روحی و بردنش تو اتاق خلوت رادین یکم آروم گرفت .........
خیالمون که راحت شد ، بابا محسن میوه برد و همه مشغول شدند.........


بعد از اون من کم کمک مشغول چیدن میز عصرونه شدم ..........
و رادین و عمو مهدی هم تاب بازی می کردن...........
عصرونه مامان پزمون شامل ؛ 
آش رشته، سالد الویه ، کتلت ، سالاد فصل ، ژله که حواسم پرت رادین شد و پاره شد ، سیخ میوه ، دو نوع ترشی و مخلفات ساندویچ ، نوشابه و نون ساندویچی با لیبل های کفش دوزکی بفرمائید ....

بفرمائید شام...........
در همین حوالی بود که دایی آرمان از دانشگاه رسید .........

همه که مشغول شام شدند تازه یخ کفشدوزک کوچولوم باز شد و شروع کرد به شیرین کاری.......
ناز میکرد و دلبری ..........
دلش می خواست همه بهش توجه کنند موقع شیرین کاریهاش .........
منم بهش آش دادم .........
این اولین باری بود که آش می خورد و کلی خوشش اومده بود .........
![]()
تو فاصله شام خوردن من هم چای دم کردم تا بد از شام با کیک بخوریم .........
مدتی بعد از شام کیک آقا رادین رو آوردم و بابایی هم چای آورد .........

البته دوباره دمپایی ها رو روش گذاشتم ، یادم رفته بود

و بعد با کمک رادین کیکش رو بریدیم


بعد از کیک هدایایی رو که من و بابا محسن واسه پسریمون خریده بودیم رو به همه نشون دادم ...........

بعد از اون طی رسمی که من در جریانش نبودم ، مادر روحی ازم خواست تا کفش رادین رو پاش کنم و با پوشیدن یک لنگه از کفش دایی آرمان هم تو لنگه دیگش واسش پول گذاشت....

و بعد مامن حاشی یه کارت هدیه ٢٠ تومنی بهش داد

بعد از مدتی نشستن ، عکس یادگاری انداختیم و رادین دوباره گریه هاش شروع شد و عکسها خوب نشد ...
مادر روحی و بابا احمد اول عکش گرفتند
و بعد نوبت مامان حاشی و بابا جبیب شد
مامان حاشی برای اینکه رادین رو آروم کنه بالا گرفتش تا بادکنک ها رو بگیره و رادین سرش خورد به دیوار .....
دیگه از گریه آروم نشد ..........
مادر روحی برای اینکه دور و بر خلوت بشه و رادین آروم بشه لباس پوشید و رفتند و نشد دایی آرمان عکس بیندازه ...
بعد از رفتن مادر روحی ، یکمکی دیگه مامان حاشی اینا موندند و رادین که کمی آروم شد ، چند تا عکس گرفتند بعد راهی رفتن شدند.....
و اینطوری جشن رادین تموم شد...........
در پایان از همگی ممنونیم و تشکر می کنیم که گرما بخش محفل ما بودند.......

و
یه تشکر ویژه از بابا احمد نازنین که در نبود بابا محسن زحمت تمام کارها رو کشید.
دوسستت داریم بابا احمد مهربون
حالا دیگه پسر کوچولومون راه می ره و یه کفش کوچولو به جمع کفشهای خونه ما اضافه شده
ورودت رو به خونمون تبریک می گم کفش کوچولو
این عکس رو خیلی دوست دارم یه حس خوبی بهم میده

![]()
و ما بقی عکسهای کفشدوزک کوچولو













××× جشن قدم رادین پسری ××× 





